تبليغاتX
آسمان بهشت
خاطرات کودکی
بالاخره کاتب محترم عذر وبهونه های وای سرم شلوغه و نمی رسم رو به خاطر عید غدیر کنار گذاشت و حاضر شد غیبت چند هفته ای خود رو جبران کنه .ازش خواستم که اول گزارشی بده از کارائی که طی این چند هفته برام اتفاق افتاده وهمشو هر هفته گفتم که روی یه کاغذ نوشته:

- مریض شدنم روز بعد از اینکه برای دوستم دعا کردم که خوب بشه و جریانشو قبلا در وگبالم نوشتم

-اردو رفتن چند نوبت در دوشنبه ها از طرف مدرسه که یه مورد آن دیدن آتش نشانی بود ومورد دیگر پارک جالبی که ما را بردند

- عمل جراحی قلب آقای جمشیدی راننده محترم سرویس مدرسه ام و چند هفته رو دست بابا ومامان یا دیگر مادر پدرهای دوستای هم سرویس  موندن برای رفتن و اومدن از خونه به مدرسه

- شرکت بنده در جلسه هیئت مدیره ساختمان به همراه مامان که البته بابام سریع رسید و دو تائی اومدیم خونه

برگزاری سالگرد تولد خاله کوچکم مهرناز خانوم گل گلاب در خونه بابا بزرگم که بنده نقش طراح جلسه و کارگردان فیلمبرداری کوتاه اونو بر عهده داشتم وبقیه می گفتند اگه من این همه شور وفعالیت نمی داشتم اصلا دیگران حال برگزاری برنامه تولد سرکار خاله خانم فارغ التحصیل رشته علوم ارتباطاتو نداشتند!

-دائی بابام دکتر محسن که مشغول تحصیل در مقطع فوق تخصص در بیمارستان قلب شهید رجائی است رو دیدم وهمگی رفتیم خونه عمه وناهار دور هم بودیم ومن با دختر عمه مهربونم حسابی بازی کردم

-ساخت کاردستی های زیاد توی خونه در مدتی که مریض بودم ومدرسه نرفتم

- رفتن به فروشگاه گلدونه و خرید یک سری وسائل برام از جمله نقشه پازل استان های ایران و....

رفتن به سلمونی به همراه بابا وصفا دادن به کله محترم دو روز قبل.

به هر حال این گزارش فشرده ای  بود از حوادث مهم این چند هفته .امروز عید غدیره و من در خونمون هم درگیر بازی هستم وهم برای فردا آماده می شم که پس از چند روز نرفتن به مدرسه به خاطر سرما خوردگی بالاخره برم ودوباره با دوستام ومحیط خوب مدرسه دیداری تازه کنم.ببخشید چای سرد میشه وباید برم خدمتشون .امیدوارم کاتب محترم توی روزای بعد نگه سرم شلوعه و حاضر بشه هر شب یا هر چند شب مطالبی که بهش می گم رو تایپ کنه .بای بای همه ناز نازی های خوبم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:59  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
امروز عصر جمعه از منزل بابابزرگم به خانه خودمون اومدم.وقتی به تلفن سر زدم دیدم از خونه دوست هم کلاسی ام محمد مهدی پیغام گذاشتند که زنگ بزنم.این اولین بار بود که چنین تجربه ای رو می کردم .به مامانم گفتم که کمک کند تا شماره خونه دوستم که چند روز شده پیش دبستانی نیامده چون مریض بوده رو بگیرد بعد با دوستم صحبت کردم وبهش گفتم که برات دعا می کنم زودتر خوب بشی.بعد که خداحافظی کردم نشستم و یه نقاشی برای دوستم کشیدم.در این نقاشی حرم امام رضا کنارش بود و من در حالی که روی یه قالیچه بودم دستام رو بلند کرده بودم و برای سلامتی دوستم دعا می کردم .بعدش نیز قران رو برداشتم و به بابام گفتم اگه آدم عربی ندونه و با زبون خودش قرآنو بخونه خدا می فهمه ؟ بابام گفت اگه تو دلت نیز بگی می فهمه. من چند دقیقه قرآن بدست برای دوستم دعا کردم تا خدا اونو زودتر خوبش کنه.بابام که گیر کامپیوتر بود چند بار نگاهی به من انداخت وبعد که رفتم پیشش گفت واقعا این کارای الان تو یه تجربه جالبه که قبلا ندیدم و منو نیز تکون داد بنابر این در وگبالت وارد کن. امروز من خونه بابا بزرگم به همراه مامان ودائی وخاله ها رفتم بهشت زهرا که در مراسم سالگرد پسرعموی مامانم شرکت کنم.دیر رسیدیم بعدش رفتیم خونه اشون و اونجا من با بچه های دیگه حسابی بازی کردم.هفته گذشته نیز یه مهمونی خونه مامان بزرگم بود که اون روز نیز من هم حسابی کمک کردم وهم بازی کردم.روز بعدش نیز مدرسه نرفتم چون هنوز یه کم آثار سرماخوردگی داشتم والبته چون دیر وقت شده بود شب قبلش  نمی تونستیم بیائیم خونه خودمون.این هم حال وهوای من در اول آبان .بابام گفت عجب صحنه های جالبی امشب از تو دیدم وبیشتر فهمیدم که روح و روان شمابچه ها چطوری در آسمان بهشت پرواز می کند و عجیب حسرت این همه زیبائی که شماها می بینید وما نمی بینیم رو می خورم اونقدر که اشکم رو در آورد!
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:53  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
روز جمعه است و وقتی فکر می کنم می بینم چه زود از اون جمعه رسیدیم به این جمعه.هفته پیش بابا بزرگ ناگهانی به خونه ما اومد ومن حسابی ذوق زده شدم بعد نیز رفتیم دعوت بابا بزرگ کباب بیرون شام خوردیم و سرم رو نیز اصلاح کردم.توی هفته با چه احساس خوبی سه روز پیش دبستانی ام رو رفتم . یه روزش اردو بود و کوهنوردی و روز دیگه ای نیز دوباره ماسه بازی. دیروز ۱۶مهربود.برای مامانم باز کلاس در مدرسه ام گذاشته بودند که به همراه دیگر مامانها شرکت کرد.توی این هفته خاله مری ام یعنی همون مهرناز یه سری سی دی کامپیوتری راجع به کودک به من هدیه کرد که توی خونمون نگاه کردم و جالب بود مخصوصا که قصه های عمو احترامی که رفته پیش خدا رو با فیلم نشون می داد .عمو منوچهر احترامی همونه که وقتی رفت پیش خدا من عکسشو رو از روی روزنامه نقاشی کردم با اون سبیل های جالبش.اما از این مهم تر اینکه دیروز روز جهانی کودک بود.بابام به من تبریک گفت وقول داد که یک پوستر ویژه روز کودک برای مدرسه ام می آره که به همراه یه کتابای دیگه ببرم.نمی دونم چرا میگند روز کودک چون هر روز روز کودکه  یعنی بزرگترها یا باید برامون غذا درست کنند یا ما رو ببرند مدرسه یا به فکر سلامت ما باشند یا وسائل بازی ما رو فراهم کنند وهزار چیز دیگه. پس همه روزا باید روز کودک شناخته بشه و روز محبت کردن به همدیگه. این جوری دنیا قشنگ تر می شه.راستی بعضی از شما بزرگترها چرا به حرف ما بچه ها خوب گوش نمی دید .آیا می دونید شعار روز کودک امسال  خوب شنیدن حرف بچه هاست .بگذریم بهتره چون بعضی بزرگترا به خودشون نیز گوش نمی دند اگه گوش بدند شاید حالشون از خودشون  هم به هم بخوره و به خودشون بگند که   اه اه چه آدم بدی هستم و خاصیتم برای دیگه ادمها چیه؟الان دارم با لب تاب عمو فردوس کار می کنم و حروف الفبا رو گوش می دم :ک ک ک و و و د د د ک ک ک .آفرین عزیزم. شما نیز گوش کنید خوبه.                           خدانگهدار.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:21  توسط امیرحسین ضیایی فر | 

امروز کارهای جدیدی رو در مدرسه داشتیم که جالب بود:ماسه بازی در حالی که همه حتی جوراب هایشان را در آوردند ودر ماسه ها شکل های مختلف ساختند-حرکت مثل خرچنگ ها روی فرش های داخل مدرسه-ارائه نقاشی که هر کداممان در خونه کشیده بودیم در مورد بد بودن اسراف از جمله کارهای امروزمون بود.جالب است نقاشی که باید می کشیدم تازه صبح ساعت ۷ که منتظر سرویس بودم یادم افتاد که باید بکشم و فوری نشستم ونقاشی رو انجام دادم در مورد آدم هائی که بی خود آب را می ریزند روی زمین.در زمان ماسه بازی نیز من جوراب هایم رو در نیاوردم و دو زانو نشستم کنار اونجای بازی روی سنگها و با دستام بازی کردم.در آخر فهمیدم که فردا مامانم رو دعوت کردند که در اولین جلسه مدرسه برای مامانها شرکت کند.خلاصه این بود کارهای جدید امروزم .شاید برای بزرگترها کارهای بزرگی به نظر نرسه ولی فکر می کنم اگر بزرگترها قدری در این عالم کودکانه وارد شوند زیبائی های اونو احساس می کنند و اینکه بازی با ماسه ها می تونه  بیانی از رفتار هر روزه آدم ها در این دنیای خاکی باشه.وای بسه دیگه.خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:29  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
امروز صبح برای اولین بار با سرویس به مدسه رفتم .در سرویس دوست جدیدی بنام محمد مهدی پیدا کردم.در مدرسه ابتدا ورزش کوتاهی کردیم بعد به کلاس رفتیم که حسابی بازی وتفریح بود بعد مربی ما نمایشی اجرا کرد.امروز نکاتی در مورد نظافت فردی و رعایت احتیاط در خیابان نیز آموختیم .هم چنین شعری نیز یاد گرفتیم:کلو واشربو ولا تسرفو (بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید.)یک مجله کودک نیز به ما دادند که در خانه برامون بخونند.ضمنا مربی از ما خواست که هر کس خاطره ای نقل کند من یک خاطره که بابابزرگم از جوونی های خود قبلا تعریف کرده بود و در مورد گرفتن یک دزد بود را گفتم.بقیه همه از مهد کودک های خود گفتند.خلاصه  عجب روزی بود که آدم دلش می خواد زود تکرار بشه.به امید تجربه های شیرین تر.خدانگهدار
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:24  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
امروز عصر به مامانم گفتم که امروز شروع زندگی جدیدی برام بود.آخه صبح رفتم پیش دبستانی و در حضور پدر و مادرها به همراه دیگر بچه ها مورد استقبال مربیان عزیزمان آقای ایمانی وحسینی قرار گرفتم.از همان لحظه آغاز گوئی دنیای جدیدی برام شروع شد.ابتدا همه مثل قطاری شدیم که پشت هم حرکت می کردیم بعد بازیهای دیگر با صدای سوت مربی انجام شد .ساعتی بعد  همه پدر مادر ها را مرخص کردند وگفتند ساعت یازده و بیست دقیقه بیائید و ما به همراه مربیان خود به محیط کلاسی رفتیم . در این زمان فیلم برامون نمایش دادند وتغذیه هم خوردیم.یه دوست هم پیدا کردم که اسمش پارسا بود. نمی دونم زمان چقدر زود گذشت که وقتی  بابا و مامانم آمدند دلم نمی خواست مدرسه را ترک کنم.امیدوارم پیش دبستانی خیلی طول بکشد چون همش بازی است.بقیه حرفای این دنیای جدید بماند برای بعد.خدانگهدار
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:36  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
تیتر این نوشته را به کاتب دادم که برام در وگبال قرار دهد.منظورم از کارهای خوب تمیز کردن اتاقم است که با دقت در روز عید فطر و امروز جمعه انجام دادم تا اول رفتنم به مدرسه  کارام آماده باشه.کار دیگه خوبم زود خوابیدن است که می خوام امشب زود بخوابم تا صبح زود بلند شم و کار خوب دیگم فرداست که اولین روز مدرسه رفتنم می شه .از فردا برای خودم برنامه ریزی می کنم یه زندگی جدید رو.امیدوارم فردا شب بتونم با تجربه جدید از روزهای کارهای خوبم بیشتر بگم.خدانگهدار
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:47  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
  امروز روزه گرفتن بزرگترها تموم شد وازین به بعد من تنها صبحانه و نهار نمی خورم .امروز عید بود تلویزیون همش برنامه داشت از جمله برنامه فتیله. ما از وقتی که بیدار شدیم داشتیم نظافت می کردیم تا دور و برمون تمیز بشه. دیشب خواستم یه چیز در وگبالم بذارم که ایترنت وصل نشد موند برای امشب .دیشب عکس خبری رو دیدم که عمامه آقای خاتمی رو انداخته بودند .دلم براش سوخت یاد سال قبل افتادم که آخر شب رفته بودم فرودگاه برای اومدن یه مسافرمون که ناگهان دیدم آقای خاتمی داره از داخل میآد بیرون .همون جائی که جلوی سالن انتظار نشسته بودم فوری گفتم سلام آقای خاتمی و ایشون در حالی که از ردیف ما رد شده بود برگشت و صورت مرا بوسید وجواب سلامم را به گرمی داد.بعدا فهمیدم که داشته از بوشهر می اومده پس از سخنرانی تیلیغات ریاست جمهوری  .از اونوقت خاطره گرم اونشب را با خود دارم .خلاصه این هم از عید فطر و خاطره دیشب.نمی دونم آینده چه خواهد شد.به امید بهتر شدن. خدانگهدار. 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
پس از چند روز که خونه خودمون نبودیم وخونه بابا بزرگ بودیم امشب به خونه خودمون اومدیم وفرصتی دیگر فراهم شد تا کاتب من پس از چند بار تقاضایم بالاخره پشت رایانه بشیند و مطالب مرا در وگبال تایپ نماید.شب های قبل چون ناچار بودیم از رایانه خاله استفاده کنیم که او نیز در ساعاتی که کاتب من وقت می کرد مطالبم رو تایپ کندُ معمولا غر غر می کرد که می خوام بخوابم و دیر می شه بنابر این کاتبم از وقت کوتاه استفاده از  رایانه فقط برای یک مرور سرپائی از اخبار رویدادهای کشور استفاده می کرد و ریسک وقت گذاشتن برای منو به جون نمی خرید  .خوب در این چند روز چند تجربه من جالب بود و قابل ذکر که کوتاه به اونا اشاره می کنم :

۱-شب آخر قدر(بیست و سوم)توی خونه بابا بزرگ نیمه شب کتاب حافظ رو آوردم و از بابام خواستم که تفالی برام بزنه اونطور که بزرگترها این کارو می کنند .بابا تفال زد و شعری اومد که برام خوند و این شد اولین تجربه من از حافظ .اول شعر این بود:در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع     شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع.     ادامه اش نیز خیلی طولانی بود و بابام برام معنا نیز کرد. آخرش این طور فهمیدم که یعنی خدا به من گفته منو داری غم نداری غصه نخور. اونچه توی دلت خواستی حتما بهش می رسی .جالبه من توی دلم گفته بودم که آیا کیف خوب برای پیش دبستانی ام اونطور که مدرسه گفته ساده باشه  پیدا می شه یا نه؟

۲- دیروز و امروز با بابا ومامان رفتیم کلی توی خیابونا گشتیم تا برام کیف مدرسه پیدا کنند ولباس بخرند وکفش که خوشبختانه همه اش جور شد و آماده شدم که توی هفته آتی برم مدرسه و شروع پیش دبستانی.کلی از این خریدا ذوق زده شدم که دیروز و امروز به همه افراد خونه بابا بزرگم و طبقه بالا (دختر دائی و زن دائی و دائی ام )نیز  نشون دادم.تازه امروز قبل از اینکه بیام خونمون باز برام خرید انجام شد که دیگه امکان نشون دادن نداشتم و آوردم خونه خودمون.وای چه حالی داره انتظار رفتن به مدرسه .

۳- امروز روز قدس بود و من به همراه بزرگترا رفتم تظاهرات .قبلا تظاهرات های ۲۲ بهمن رفته بودم و تجربه اونا رو داشتم .قبل از رفتن پرسیدم که آیا اونجا شربت نیز میدند یا نه که بابا گفت مثل اینکه یادت رفته ماه رمضونه و توی خیابون از این خبرا نیست ولی از مغازه برات می خریم.خلاصه رفتیم و چه خبر بود توی خیابونا واقعا با اون تجربه قبلی من متفاوت بود و انگار مثل شبهای قبل از انتخابات بود که چند باری رفته بودم تماشا که مردم همش شعار می دادند وهر کس کاری می کرد.خلاصه کسی  مثل تظاهراتهای ۲۲ بهمن  به من بادکنک نداد. چند بار نیز که به بابا گفتم بخر جالب بود که یک ریال نیز در جیب بیچارش نبود و بقیه نیز پیش ما نبودند که ازشون پول بگیریم و بادکنک تهیه کنیم. وقتی هم که همه به هم رسیدیم و با هم برگشتیم کسی نپرسید که آیا  من بادکنک می خوام یا نه؟ البته برام یه شیر موز کوچیک گرفتند. در مسیر پرسیدم که روز عید فطر آیا شربت می دند یا نه که بابا گفت آره میدند و من نیز گفتم آخ جون پسفردا عید فطر است ومیتونیم شربت بگیریم.بابام گفت ایرونی جماعت ظاهرا در ژن هاش چیز مجانی خوردن یه مزه دیگری داره والا چرا برای یه شربت این همه پیگیری می کنه.

۴- مطلب آخر اینکه بابا بزرگ مهربونم توی این چند روز به من گفت چرا راجع به من ننوشتی. خوب حرف آخرم خطاب به ایشون اینکه خیلی مخلصیم.چه بنویسم و چه ننویسم

دیگه روم نمی شه به کاتب بگم که این وقت شب باز حرفام رو تایپ کنه چون حسابی خسته شده و تازه تهدید نیز می کنه که دیگه نمی تونم برات تایپ کنم چون وقتمو زیاد می گیره.به فکر کاتب دیگری باش.

خدانگهدار و به امید دیدار .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:58  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
دیشب شب   ۲۱ماه رمضان بود.من از بس دیروز در پارک نزدیک خونه بابا بزرگم بازی کرده بودم اول شب خوابم گرفت .وقتی بیدار شدم که برخی بزرگترها از بیرون خونه اومدند ومن تازه فهمیدم که رفتند امامزاده قاسم. بلند شدم قرآن کوچک و جیبی که خاله ام برم خریده رو در آوردم وکنار مامانم کمی با زبون خودم خوندم .بعد رفتم سراغ بابام و نشستم .چند دقیقه بعد  بابام ازم  پرسید داری چکار می کنی؟ گفتم دارم توی دلم با خدا صحبت می کنم ودعا می کنم .گفت چه دعاهائی می کنی لطفا بگو تا فردا همینا رو در  و گبالت وارد کنم .گفتم من این دعا ها رو توی دلم می کردم:

خدایا مریضا رو شفا بده

خدایا زندانیان بی گناه رو آزاد کن

خدایا ظهور امام زمان رو نزدیک فرما

خدایا جون پدر ومارم رو سالم نگهدار

خدایا آدم ها وبچه هائی که غذا ندارند بهشون غذا برسون

در همین لحظه بابا بزرگم اومد ومنو بغل کرد وشروع به حرف زدن کردیم .پس از چند لحظه رفتم ودر گوش بابام یه دعای دیگه رو نیز گفتم:

خدایا پدر بزرگ و مادر بزرگ منو سلامت بدار

بعد بابام گفت دیگه دعائی نداشتی آیا برای خودت دعائی نمی کردی کمی فکی کردم وگفتم حالا دعا کردم :خدایا در مدرسه که بزودی می خوام برم منو موفق بدار

بابام گفت دیگه چیزی به ذهنت نمیرسه؟ من پاسخ دادم که نه همینا بود .ماچی بر لپ های بنده جایزه بابا بود به این حال وهوای من در شب قدر.

خوب بسه دیگه .خدانگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط امیرحسین ضیایی فر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کودکی بی قرار،پرجست و خیز،مشتاق دانستن و یاد گرفتن،سرشار از شادی و نشاط دنیای کودکانه خود،عضوی از خانواده بزرگ ایرانیان،امیرحسین هستم که قبل از پیش دبستانی تصمیم گرفتم وگبال داشته باشم و پنجره ای برای ارتباط با دیگران و مرور خاطرات روزانه خود بگشایم. به بزرگتر ها که زحمت نوشتن حرفام رو فعلاً می کشند پیشنهاد کردم اسم وگبالم آسمان بهشت باشد چون فکر می کنم خیلی باید زیبا باشد . دوست دارم همیشه در فکر و ذهنم این زیبایی را حس کنم و به شما نیز منتقل سازم.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
آرشیو موضوعی
خاطرات کودکی
خاطرات کودکی
خاطرات کودکی
خاطرات کودکی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM